PDA

View Full Version : حلقه انگشتری


azam
01-23-2009, 06:25 PM
باران نم نم می بارد و چون مروارید به زمین فرود می آید . می روم زیر باران با خودم ظرفی می برم تا این در های گران بها را جمع آوری کنم ابر های تیره به شدت به هم بر خورد می کنند و آسمان رعد و برقی می زند که صدای ترس آورش تا کیلومتر ها را در بر می گیرد .

ریزش باران کم می شود و سرانجام به پایان می رسد ، ابر ها از هم فاصله می گیرند باران سخاوتمندانه تل هفت رنگی را به آسمان هدیه می دهد .آن آبی تر از همیشه نمایان می شود ، باد باشادی باد ها را کنار میزند و به سمت درختان می شتابد . تا آن ها را نیز به تحرک وا دارد . چه زیباست ورزش باد ، میان گل های سرخ و سفید رز . داستانم از آنجا شروع می شود که روزی از روز ها ماردم که سخت بیمار بود ، انگشتری را به یادگار به من می سپارد و چشم هایش را می بندد و برای همیشه با آفتاب خداحافظی می کند .
پدرم نیز سال های پیش در جنگ ، جانش را در راه خدا فدای کشورش کرد و از خودش گل لاله ی به خون آغشته ای را به جا گذاشت . من دیگر تنها بودم ، هر روز ضعیف تر و غمگین تر می شدم ، صاحب خانهع نیز روزی به خانمان آمد و با چشمانی پر خروش مرا راهی خیابان کرد . جز چند تکه لباس ، نان خشک و انگشتری که مادرم به من داده بود چیزی نداشتم . روز ها به دنبال کار می گشتم و شب ها در کوچه پس کوچه ها می خوابیدم . از ناچاری انگشترم را فروختم ، لحظه هایی که از انگشتر جدا می شدم ، قلبم به شدت می تپید و طلا فروش با اشتیاق انگشتر را گرفت . تعمیرش کرد و به گونه ای که با نمونه ی جدیدش هیچ تفاوتی نداشت .

بعد آن را در ردیف اوّل در ویترین بین طلا هایش گذاشت . هر روز می رفتم و به آن نگاه می کردم ، دلم
برای مادرم خیلی تنگ شده بود ، هر وقت به انگشتر نگاه می کردم بغضم می گرفت ، سریع خود را به خلوترین مکان می رساندم و با صدای بلند گریه می کردم « من با مادرم بسیار روابط خوبی داشتم ، او فقط مادرم نبود بلکه دوستم ، پدرم و خواهرم هم بود . » هر چقدر که هم مشکل داشتیم ، مادرم با نیروی جادویی محبت ، از بین می برد .

شب ها موقعه ی خواب دست بر سرم می کشید ، مرا می بوسید و با آرامش مرا خوابانید و من همیشه در خواب می دیدم که پادشاه رویاها هستم امّا از موقعه ای که او بارش را از این جهان بست ، دیگر از این چیزها خبری نبود . هر وقت به انگشتر نگاه می کردم خاطره ای به یادم می آمد ، گاه تلخ و گاه شیرین . اما همه به یاد ماندنی بودند . روزی از روز ها که برای دیدن انگشتر به طلا فروشی رفته بودم ، دیگر از آن خبری نبود . از طلا فروش پرسیدم ، با خنده گفت « به قیمت خوبی آن را فروختم » . ناگهان سرم گیج رفت و آسمان و زمین دور سرم می چرخیدند . چون من تصمیم داشتم کار کنم و پول در آورم و آن انگشتر را بخرم و چون خبر فروشش به من رسید دیگر طاقت نیاوردم .

شک عظیمی به من وارد شد . وقتی چشم هایم را گشودم اطرافم را جمعیت فراوانی گرفته بود . دوباره بی هوش شدم و در رویایی زیبا مادرم را دیدم که لباس سبز رنگی به تن دارد و بر
تخت های بسیار مجللی تکیه زده و با لبخند به من نگاه می کند . وقتی به چشم هایش می نگرم آرامش می یابم ، به سمتش می دوم او را در آغوش می گیرم مرا در میان دستانش می فشارد . در این زمان لب گشود و گفت : « دخترم تو هیچ گاه تنها نیستی خدا با توست » . ناگاه چنان حس معنوی خوبی به من دست می دهد که مست گونه چشم هایم را با می کنم کمی اطرافم را می نگرم ، پرستاری زیبا رو با خوشحالی حالم را می پرسد ، باورم نمی شود انگشتر مادرم دست زن پرستار بود . از تعجب دهانم را نمی توانستم ببندم با خود گفتم این کار خداست . هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، حتی یک لخظه نمی توانستم چشم از انگشتر بردارم ، حلقه های اشک از شادی از چشمانم سرازیر شد ، پرستار با مهربانی کنارم نشت دلم پر بود دوست داشتم آنقدر از زندگی ام حرف بزنم تا دلم خالی شود . خیلی احساس سنگین می کردم ، از اوّل تمام ماجراهایی را که برایم اتفاق افتاده بود تعریف کردم .

اما خجالت می کشیدم که به او بگویم انگشتری که در دست دارد مال مادر من است . انگشتر مادرم با انگشترهای تشابهش یک تفاوت داشت و آن نام مادرم بود که به در خواست پدرم روی آن حک شده بود و هیچ گاه از روی انگشتر پاک نمی شود . پرستار با خوشحالی به من رو کرد و گفت : « در بیمارستان به یک نظافت چی نیاز داریم من هم از فرصت استفاده کرده و با رئیس بیمارستان صحبت کردم در بیمارستان یک اتاق کوچکی هم به من دادند » . بسیار خوشحال بودم . چون هر روز می توانستم آن را
مشاهده کنم ، همسر پرستار این انگشتر را برای سالگرد ازدواجشان گرفته بود .

من با پرستار دوست های بسیار خوبی با هم بودیم . یک روز وقتی پرستار آمد ، دیگر انگشتر را در دستش ندیدم . دلیلش را پرسیدم ، گفت : « سر همسرم کلاه گذاشتند و آن را به زندان انداختند . من هم برای بیرون آوردن او هر چه داشتم را فروختم . دیگر حال کار کردن نداشتم و فقط به عشق دیدن انگشتر کار می کردم . بعد مدتی ، مرا از بیمارستان به دلیل کم کاری اخراج کردند . بارم را بستم و دوباره راهی کوچه و خیابان شدم . تصمیم گرفتم در خانه های افراد ثروتمند کار کنم . به خانه های بالای شهر رفتم زنگ خانه ها را یکی یکی زدم ، در هر خانه را که می زدم جواب منفی می شنیدم . دیگر نا امید شده بودم ، شب فرا رسید .

نزدیک یکی از خانه ها نشستم ، ناگهان پیرزنی در خانه را باز کرد و زباله ای را کنار جوب گذاشت . من با ناراحتی از او پرسیدم که : « به خدمتکار نیاز ندارد » او با خوشحالی گفت : بله . چون ایام عید نوروز نزدیک بود و همه در حال خانه تکانی بودند خانه پیز زن همیشه میهمان می آمد . روزی از روز ها دختر پیز زن به همراه همسر و فرزندش که از خارج به ایران آمده بودند به خانه ی پیرزن آمدند . پیز زن با خوشحالی از آنها استقبال کرد . نوه اش را به اتاقی بود و بعد از مدت کوتاهی بیرون آمد ، ناگهان دیدم در دست دختر انگشتر مادرم وجود دارد . چند با آب به صورتم زدم اصلا باورم نمی شد. چون این اتفاق خیلی غیر ممکن بود . دختر پیرزن بعد از چند روز با خانواده اش دوباره به آلمان بازگشتند گویی قلبم را از جایش در آورده و با خود بردند . دیگر امکان نداشت انگشتر را ببینم . هر روز به طلا فروشی های
مختلفی می رفتم تا شاید آن را پیدا کنم . اما غیر ممکن بود پیر زن ناگاه تصمیم گرفت تا فرصت دارد یک بار خانه ی با شکوه خدا را ببیند .

یک ماه در آنجا بود و وقتی آمد برای همه افراد فامیلش سوغاتی آورد . از جمله این سوغاتی ها انگشتر مادرم بود با خود می گفتم : « یک آدم و این همه معجزه » . بغضم ترکید تا چند ساعت گریه می کردم سرم گیج می رفت نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدم فقط شکل انگشتر جلوی چشمانم بود . روزی پیر زن درباره ی انگشتر از دخترش سوال کرد . دختر گفت : « وقتی با فرزندم به لب دریا می رفتیم او حواسش نبود و انگشتر چون برای انگشتانش گشاد بود از دستش در آمد و گم شد » . تا شب در این ماجرا بودم کم کم خوابم می برد . و در دویای نوه ی پانزده پیر زن را می بینم که شادی کنان وارد دریا می
شود .

دستانش را بر آب می زند . در این هنگام انگشتر از دستش در می آید ، به اواسط دریا می رود ، یکی
ماهی کوچک آن را می بلعد ، تنگه ها و دریا های مختلف را می گذراند و پس از روز ها وارد رود دجله و فرات می شود . یک ماهی گیر عرب آن را می گیرد و به مرد تهی دست می فروشد مرد فقیر هم ماهی را می شکافد و انگشتر را میانش پیدا می کند و به بازار می فروشد و پیرزن آن را خری داری می کند . با شتاب از خواب بیدار می شوم ، خودم را جلوی آینه می بینم . بله ، این منم نه یک آدم داستانی ، بالاخره پیر زن که می دانست آن انگشتر را خیلی دوست دارم به من بخشیدش . گویی تمام دنیا را به من داده بود . از خوشحالی از خانه پیر زن بیرون آمدم ، چند بار بالا پایین پریدم ، بی اختیار در کوچه ها می دویدم ، حال خود را نمی فهمیدم ،

شب خسته به خانه پیر زن بازگشتم . جلوی خانه پیر زن شلوغ بود سریع جلو دویدم ، جمعیت را کنار زدم ، پیز زن را دیدم که بی جان بر زمین افتاده و اطراف سرش را خون فراگرفته . ماشین آمبولانس به سرعت آمد و پیر زن را با خود برد . من هم همراه آنها رفتم . اما پیر زن دگر مرده بود علت مرگ را سکته ی مغزی اعلام کردند .

به سختی خبر مرگ پیر زن را به اقوام از جمله : دخترش دادم . پس از چند روز دخترش آمد . بعد از چهلم زن پیر ، سر انجام دخترش تصمیم گرفت « وصیت نامه » مادرش را بخواند . زن پیر نصف ثروتش به من داده بود . باورم نمی شد ، چه قدر زندگی انسان ها پیچیده است . دیگر زندگی خوبی داشتم ، هر شب خواب مادرم را می دیدم که با لبخند به من می نگرد و می گوید نتیجه ی دل سپردن به خدا این است . من هم با لبخند به او می گویم : بله ، فقط خداست که می تواند غیر ممکن ها را ممکن کند . سال ها از این ماجرا گذشت من دیگر پیر شدم ، اما پیش هر کس که می رفتم داستان زندگی ام را برایش تعریف می کردم . بعد از زمانی حس کردم که دیگر باید دنیا را ترک کنم و به دیدار پروردگارم بشتابم . به همین دلیل انگشترم را به پای کبوتری زیبا وصل کردم و آن را رها ساختم . خودم نیز همراه با آن روحم رها شد و با شادی به سمت آسمان ها رفتم .

آخر یک انگشتر و این همه قصه انگشتری با سنگ فیروزه و حلقه ای نقره بگردید و ببینید . شاید این انگشتر حال دست شما باشد .

AHMAD
01-25-2009, 09:52 AM
دوست و نویسنده گرامی داستان بسیار خوبی نوشته اید تلاش بیشترکنید
شخصیت های داستان خوب معرفی نشده است ضمنا شخصیت داستان شما خیلی زود دوست شده و ارتباط دوستی برقرار می کند .....
منتظر داستانهای بعدی شما هستیم.

باران نم نم می بارد و چون مروارید به زمین فرود می آید . می روم زیر باران با خودم ظرفی می برم تا این در های گران بها را جمع آوری کنم ابر های تیره به شدت به هم بر خورد می کنند و آسمان رعد و برقی می زند که صدای ترس آورش تا کیلومتر ها را در بر می گیرد .

ریزش باران کم می شود و سرانجام به پایان می رسد ، ابر ها از هم فاصله می گیرند باران سخاوتمندانه تل هفت رنگی را به آسمان هدیه می دهد .آن آبی تر از همیشه نمایان می شود ، باد باشادی باد ها را کنار میزند و به سمت درختان می شتابد . تا آن ها را نیز به تحرک وا دارد . چه زیباست ورزش باد ، میان گل های سرخ و سفید رز . داستانم از آنجا شروع می شود که روزی از روز ها ماردم که سخت بیمار بود ، انگشتری را به یادگار به من می سپارد و چشم هایش را می بندد و برای همیشه با آفتاب خداحافظی می کند .
پدرم نیز سال های پیش در جنگ ، جانش را در راه خدا فدای کشورش کرد و از خودش گل لاله ی به خون آغشته ای را به جا گذاشت . من دیگر تنها بودم ، هر روز ضعیف تر و غمگین تر می شدم ، صاحب خانهع نیز روزی به خانمان آمد و با چشمانی پر خروش مرا راهی خیابان کرد . جز چند تکه لباس ، نان خشک و انگشتری که مادرم به من داده بود چیزی نداشتم . روز ها به دنبال کار می گشتم و شب ها در کوچه پس کوچه ها می خوابیدم . از ناچاری انگشترم را فروختم ، لحظه هایی که از انگشتر جدا می شدم ، قلبم به شدت می تپید و طلا فروش با اشتیاق انگشتر را گرفت . تعمیرش کرد و به گونه ای که با نمونه ی جدیدش هیچ تفاوتی نداشت .

بعد آن را در ردیف اوّل در ویترین بین طلا هایش گذاشت . هر روز می رفتم و به آن نگاه می کردم ، دلم
برای مادرم خیلی تنگ شده بود ، هر وقت به انگشتر نگاه می کردم بغضم می گرفت ، سریع خود را به خلوترین مکان می رساندم و با صدای بلند گریه می کردم « من با مادرم بسیار روابط خوبی داشتم ، او فقط مادرم نبود بلکه دوستم ، پدرم و خواهرم هم بود . » هر چقدر که هم مشکل داشتیم ، مادرم با نیروی جادویی محبت ، از بین می برد .

شب ها موقعه ی خواب دست بر سرم می کشید ، مرا می بوسید و با آرامش مرا خوابانید و من همیشه در خواب می دیدم که پادشاه رویاها هستم امّا از موقعه ای که او بارش را از این جهان بست ، دیگر از این چیزها خبری نبود . هر وقت به انگشتر نگاه می کردم خاطره ای به یادم می آمد ، گاه تلخ و گاه شیرین . اما همه به یاد ماندنی بودند . روزی از روز ها که برای دیدن انگشتر به طلا فروشی رفته بودم ، دیگر از آن خبری نبود . از طلا فروش پرسیدم ، با خنده گفت « به قیمت خوبی آن را فروختم » . ناگهان سرم گیج رفت و آسمان و زمین دور سرم می چرخیدند . چون من تصمیم داشتم کار کنم و پول در آورم و آن انگشتر را بخرم و چون خبر فروشش به من رسید دیگر طاقت نیاوردم .

شک عظیمی به من وارد شد . وقتی چشم هایم را گشودم اطرافم را جمعیت فراوانی گرفته بود . دوباره بی هوش شدم و در رویایی زیبا مادرم را دیدم که لباس سبز رنگی به تن دارد و بر
تخت های بسیار مجللی تکیه زده و با لبخند به من نگاه می کند . وقتی به چشم هایش می نگرم آرامش می یابم ، به سمتش می دوم او را در آغوش می گیرم مرا در میان دستانش می فشارد . در این زمان لب گشود و گفت : « دخترم تو هیچ گاه تنها نیستی خدا با توست » . ناگاه چنان حس معنوی خوبی به من دست می دهد که مست گونه چشم هایم را با می کنم کمی اطرافم را می نگرم ، پرستاری زیبا رو با خوشحالی حالم را می پرسد ، باورم نمی شود انگشتر مادرم دست زن پرستار بود . از تعجب دهانم را نمی توانستم ببندم با خود گفتم این کار خداست . هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، حتی یک لخظه نمی توانستم چشم از انگشتر بردارم ، حلقه های اشک از شادی از چشمانم سرازیر شد ، پرستار با مهربانی کنارم نشت دلم پر بود دوست داشتم آنقدر از زندگی ام حرف بزنم تا دلم خالی شود . خیلی احساس سنگین می کردم ، از اوّل تمام ماجراهایی را که برایم اتفاق افتاده بود تعریف کردم .

اما خجالت می کشیدم که به او بگویم انگشتری که در دست دارد مال مادر من است . انگشتر مادرم با انگشترهای تشابهش یک تفاوت داشت و آن نام مادرم بود که به در خواست پدرم روی آن حک شده بود و هیچ گاه از روی انگشتر پاک نمی شود . پرستار با خوشحالی به من رو کرد و گفت : « در بیمارستان به یک نظافت چی نیاز داریم من هم از فرصت استفاده کرده و با رئیس بیمارستان صحبت کردم در بیمارستان یک اتاق کوچکی هم به من دادند » . بسیار خوشحال بودم . چون هر روز می توانستم آن را
مشاهده کنم ، همسر پرستار این انگشتر را برای سالگرد ازدواجشان گرفته بود .

من با پرستار دوست های بسیار خوبی با هم بودیم . یک روز وقتی پرستار آمد ، دیگر انگشتر را در دستش ندیدم . دلیلش را پرسیدم ، گفت : « سر همسرم کلاه گذاشتند و آن را به زندان انداختند . من هم برای بیرون آوردن او هر چه داشتم را فروختم . دیگر حال کار کردن نداشتم و فقط به عشق دیدن انگشتر کار می کردم . بعد مدتی ، مرا از بیمارستان به دلیل کم کاری اخراج کردند . بارم را بستم و دوباره راهی کوچه و خیابان شدم . تصمیم گرفتم در خانه های افراد ثروتمند کار کنم . به خانه های بالای شهر رفتم زنگ خانه ها را یکی یکی زدم ، در هر خانه را که می زدم جواب منفی می شنیدم . دیگر نا امید شده بودم ، شب فرا رسید .

نزدیک یکی از خانه ها نشستم ، ناگهان پیرزنی در خانه را باز کرد و زباله ای را کنار جوب گذاشت . من با ناراحتی از او پرسیدم که : « به خدمتکار نیاز ندارد » او با خوشحالی گفت : بله . چون ایام عید نوروز نزدیک بود و همه در حال خانه تکانی بودند خانه پیز زن همیشه میهمان می آمد . روزی از روز ها دختر پیز زن به همراه همسر و فرزندش که از خارج به ایران آمده بودند به خانه ی پیرزن آمدند . پیز زن با خوشحالی از آنها استقبال کرد . نوه اش را به اتاقی بود و بعد از مدت کوتاهی بیرون آمد ، ناگهان دیدم در دست دختر انگشتر مادرم وجود دارد . چند با آب به صورتم زدم اصلا باورم نمی شد. چون این اتفاق خیلی غیر ممکن بود . دختر پیرزن بعد از چند روز با خانواده اش دوباره به آلمان بازگشتند گویی قلبم را از جایش در آورده و با خود بردند . دیگر امکان نداشت انگشتر را ببینم . هر روز به طلا فروشی های
مختلفی می رفتم تا شاید آن را پیدا کنم . اما غیر ممکن بود پیر زن ناگاه تصمیم گرفت تا فرصت دارد یک بار خانه ی با شکوه خدا را ببیند .

یک ماه در آنجا بود و وقتی آمد برای همه افراد فامیلش سوغاتی آورد . از جمله این سوغاتی ها انگشتر مادرم بود با خود می گفتم : « یک آدم و این همه معجزه » . بغضم ترکید تا چند ساعت گریه می کردم سرم گیج می رفت نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدم فقط شکل انگشتر جلوی چشمانم بود . روزی پیر زن درباره ی انگشتر از دخترش سوال کرد . دختر گفت : « وقتی با فرزندم به لب دریا می رفتیم او حواسش نبود و انگشتر چون برای انگشتانش گشاد بود از دستش در آمد و گم شد » . تا شب در این ماجرا بودم کم کم خوابم می برد . و در دویای نوه ی پانزده پیر زن را می بینم که شادی کنان وارد دریا می
شود .

دستانش را بر آب می زند . در این هنگام انگشتر از دستش در می آید ، به اواسط دریا می رود ، یکی
ماهی کوچک آن را می بلعد ، تنگه ها و دریا های مختلف را می گذراند و پس از روز ها وارد رود دجله و فرات می شود . یک ماهی گیر عرب آن را می گیرد و به مرد تهی دست می فروشد مرد فقیر هم ماهی را می شکافد و انگشتر را میانش پیدا می کند و به بازار می فروشد و پیرزن آن را خری داری می کند . با شتاب از خواب بیدار می شوم ، خودم را جلوی آینه می بینم . بله ، این منم نه یک آدم داستانی ، بالاخره پیر زن که می دانست آن انگشتر را خیلی دوست دارم به من بخشیدش . گویی تمام دنیا را به من داده بود . از خوشحالی از خانه پیر زن بیرون آمدم ، چند بار بالا پایین پریدم ، بی اختیار در کوچه ها می دویدم ، حال خود را نمی فهمیدم ،

شب خسته به خانه پیر زن بازگشتم . جلوی خانه پیر زن شلوغ بود سریع جلو دویدم ، جمعیت را کنار زدم ، پیز زن را دیدم که بی جان بر زمین افتاده و اطراف سرش را خون فراگرفته . ماشین آمبولانس به سرعت آمد و پیر زن را با خود برد . من هم همراه آنها رفتم . اما پیر زن دگر مرده بود علت مرگ را سکته ی مغزی اعلام کردند .

به سختی خبر مرگ پیر زن را به اقوام از جمله : دخترش دادم . پس از چند روز دخترش آمد . بعد از چهلم زن پیر ، سر انجام دخترش تصمیم گرفت « وصیت نامه » مادرش را بخواند . زن پیر نصف ثروتش به من داده بود . باورم نمی شد ، چه قدر زندگی انسان ها پیچیده است . دیگر زندگی خوبی داشتم ، هر شب خواب مادرم را می دیدم که با لبخند به من می نگرد و می گوید نتیجه ی دل سپردن به خدا این است . من هم با لبخند به او می گویم : بله ، فقط خداست که می تواند غیر ممکن ها را ممکن کند . سال ها از این ماجرا گذشت من دیگر پیر شدم ، اما پیش هر کس که می رفتم داستان زندگی ام را برایش تعریف می کردم . بعد از زمانی حس کردم که دیگر باید دنیا را ترک کنم و به دیدار پروردگارم بشتابم . به همین دلیل انگشترم را به پای کبوتری زیبا وصل کردم و آن را رها ساختم . خودم نیز همراه با آن روحم رها شد و با شادی به سمت آسمان ها رفتم .

آخر یک انگشتر و این همه قصه انگشتری با سنگ فیروزه و حلقه ای نقره بگردید و ببینید . شاید این انگشتر حال دست شما باشد .

stuv522
09-14-2009, 07:04 AM
$90, get your Bell & Ross replica watches (http://www.lemonwatches.com/bell-ross-c-45.html) We sell world famous brand Bell & Ross watches replica (http://www.lemonwatches.com/bell-ross-c-45.html). the lower price with top quality. Only $90, get your favorite Bell & Ross replica watch (http://www.lemonwatches.com/bell-ross-c-45.html) now!