admin
11-17-2006, 09:09 AM
منشور كورش هخامنشي، كهن*ترين بيانية حقوق بشرِ شناخته شدة جهان و سند سربلنديِ ايرانيان از همزيستيِ آشتي*جويانه و گراميداشتِ باورها و انديشه*هاي همة مردمان تابعه در هنگامة بنيادگذاري نخستين امپراطوري جهان است. دنياي باستان همواره از آتش جنگ*ها و يورش*هاي بي*پايان در رنج بوده است و كشورهاي آشتي*جو نيز ناچار بوده*اند تا براي رهاييِ مردمان خود از تاخت*و*تاز*هاي هميشگيِ همسايگان ناآرام، به رويارويي و چيرگي بر آنان بپردازند. اما مهم اين است كه پيروزمندانِ ميدان نبرد و چيره*شدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار مي*كرده*اند؟* تاريخنامه*هاي بشري بازگوكنندة رفتار نيك كورش بزرگ، پادشاه نيرومندترين كشور آنروز جهان، و كنش*هاي ستيزندة ديگر فرمانروايان گيتي بوده است.
جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمين*ها، كه با تاختن بر انديشه، باورها، غرور و هويت مليِ مردمان، چيرگي بر آنان را در سر مي*پروراند. مردماني كه باورها و هويت ملي و تاريخي خود را به فراموشي سپارند؛ مردماني كه نيازمند دانش و فن*آوريِ كشورهاي ديگر باشند؛ شكست*خوردگان جهان امروزند. پيشينيان ما گذشته*اي سرافرازانه براي ما به ارمغان نهادند. ما براي فرزندان آيندة خود چه دستاوردي داريم و براي شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه*هايي انديشيده*ايم؟
در سال 1258 خورشيدي/ 1879 ميلادي، به دنبال كاوش*هاي گروه انگليسي در شهر باستاني بـابِـل در مياندورود (بين*النهرين) استوانه*اي از گل پخته بدست باستان*شناسي كـلداني به نام «هرمز رسـام» پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا در شهر لندن نگهداري مي*شود.
بررسي*هاي نخستين نشان مي*داد كه گرداگرد اين استوانه گِـلين را نوشته*هايي به خط و زبان بابلي نو (اَكَـدي) در برگرفته است كه گمان مي*رفت نبشته*اي از فرمانروايان آشور و بابِـل باشد. اما بررسي*هاي بيشتري كه پس از گرته*برداري و آوانويسي و ترجمة آن انجام شد، نشان داد كه اين نبشته در سال 538 پيش از ميلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشي (550-530 پ*م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نويسانده شده است. از زمان نگارش اين فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال مي*گذرد.
شكل ظاهري اين فرمان، به مانند استوانه*اي ديده مي*شود كه ميانة آن قطورتر از دوسوي آنست. انتشار و ثبت فرمان*ها و يادمان*هاي رسمي بر روي استوانة گِلين و نيز بر روي لوحه*هاي مسطح، از سابقه*اي ديرين در ايران و مياندورود برخوردار بوده، كه گونة استوانه*اي آن نسبت به بقيه، پايداري و دوام بيشتري داشته است. بي*ترديد اين فرمان در نسخه*هاي متعددي براي ارسال به نواحي گوناگون نويسانده شده بوده كه امروزه تنها يكي از آنها به دست آمده است.
استوانة كورش آسيب*هايي جدي به خود ديده است. بسياري از سطرهاي آن از بين رفته و يا بر اثر فرسودگيِ بيش از اندازه قابل خواندن نيستند. نبشته*هاي بخش*هاي آسيب*ديده را تنها با توجه به اندازة فضاي خالي و برخي حروف باقي مانده در آن مي*توان تا حدودي بازسازي كرد كه در اين بازسازي نيز، بي*گمان احتمال اشتباه*هايي وجود دارد. بدين لحاظ و نيز به دليل اينكه در خوانش و ترجمة نبشته*هاي بابلي، هنوز نيز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمه*هاي گوناگون به تفاوت*هايي دچار آمده است. با اين نگرش، هيچيك از ترجمه**هاي امروزيِ كتيبه، معادل دقيق معناي عبارت*هاي اصلي آنرا ارائه نمي*كنند. استناد به محتواي كتيبه و به ويژه كليد*واژه*ها، مي*بايست با دقت و وسواس بسياري صورت پذيرد. بي*ترديد استناد به كتيبه هنگامي با اطمينان بيشتري ممكن مي*شود كه واژ*ه يا مفهومي خاص، در بيشتر پژوهش*ها به گونة كم*وبيش يكساني برگردان شده باشند.
در دانشگاه «ييل» (Yale) كتيبة كوچك و آسيب**ديده*اي نگهداري مي*شود كه ريشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشي گمشده از استوانه كورش دانست. اين بخش توسط همو به كتيبة اصلي اضافه گرديد و نُه سطر پايانيِ فعليِ آنرا تشكيل مي*دهد (← سطرهاي 37 تا 45).
فرمان كورش بزرگ از زمان پيدايش تا به امروز بارها ترجمه و ويرايش و پژوهش شده است. پيش از همه، جوان پر شور و كاشف رمز خط ميخي فارسي باستان يعني هنري كِرِسْويك راولينسون در سال 1880 ميلادي و بعدها ف. ويسباخ 1890، گ. ريختر 1952، آ. اوپنهايم 1955، و. اِيلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسياري ديگر آنرا تكرار و كامل*تر كردند. متن فارسيِ ارائه شده در اين كتاب نيز با نگرش به پژوهش*هاي پيشين و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلي يا اَكَدي و نيز خوانش*هاي تازه*تر منشور كورش فراهم شده و در زيرنويس*ها به يادداشت*هاي اندكي پرداخته شده است.
ترجمه و انتشار فرمان كورش بزرگ (كورش دوم) پرده از نادانسته*هاي بسيار برداشت و بزودي بعنوان «منشور آزادي» و «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» شهرتي عالمگير يافت و نمايندگان و حقوق*دانان كشورهاي گوناگون جهان در سال 1348 خورشيدي با گردهمايي در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستين بنياد*گذار حقوق بشر جهان ياد كردند و او را ستودند. حقوقي كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در انديشة ايجاد و فراهم*سازيِ آن افتاده است و آرزوي گسترش آنرا در سر مي*پروراند. (نسخه*بدلي از منشور كورش به عنوان كهن*ترين فرمانِ شناخته*شدة تفاهم و همزيستي ملت*ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورك نگهداري مي*شود. اين كتيبه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت جاي دارد.)
چه چيز باعث شده است تا فرمان كورش به اين پايه از شهرت برسد؟ پاسخ اين پرسش هنگامي دريافته مي*شود كه فرمان كورش را با نبشته*هاي ديگر فرمانروايان همزمان خود و حكمرانان امروزي به سنجش بگذاريم و بين آنها داوري كنيم.
آشور نصيرپال، پادشاه آشور (884 پ*م.) در كتيبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ايشتار، خدايان بزرگ و حاميان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم … بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم … ’’
در*كتيبة سِـناخِـريب، پادشاه آشور (689 پ*م.) چنين نوشته شده است: ‘‘… وقتي كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه*هايشان را چنان ويران كردم كه بصورت تلي از خاك درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهاي بسـيار دود آن به آسـمان مي*رفـت. نهـر فـرات را به روي شهر جاري كردم تا آب حتي ويرانه*ها را نيز با خود ببرد …’’
در كتيبة آشور بانيپال (645 پ*م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم … من زيگورات شوش را كه با آجرهايي از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عيلام را با خاك يكسان كردم و خـدايـان و الـهه*هـايشان را به باد يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشه*هاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانه*اي از كنارش نگذشته بود، آنرا ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سـرزمـين شـوش را تبديل به يك ويرانه و صحراي لم يزرع كردم … نداي انساني و … فريادهاي شـادي … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشيدم و به ماران و عـقرب*ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند …’’
و در كتيبة نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پ*م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه*ها را چنان ويران كردم كه ديگر بانگ زنده*اي از آنجا برنخيزد …’’
اما عليرغم رفتارهاي ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت*عملي به عنوان شاه نيرومندترين كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكميت ناحيه*اي منصوب، و با مردم شهر نيز چنين رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام*هاي مرا با شادماني پذيرفتند … مَردوك (خداي بابلي) دل*هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه*هاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من براي صلح كوشيدم. برده*داري را برانداختم. به بد*بختي*هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. خداي بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نيايشگاه*هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاه*ها را به جاهاي خود بازگرداندم. اهالي اين محل*ها را گرد آوردم و خانه*هاي آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم …’’
كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزي) فرمان آزادي هزاران يهودي را صادر كرد كه قريب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرين و سيمين آنان را كه پادشاه بابل از ايشان به غنيمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمين خود نيايشگاهي بزرگ براي خود بر پاي دارند. رفتار كورش با يهوديان موجب كوچ بسياري از آنان به ايران شد كه در درازاي بيست و پنج قرن هيچگاه بين آنان و ايرانيان جنگ و خشونت و درگيري رخ نداد و آنان ايران را ميهن دوم خود مي*دانسته*اند. در اين باره در باب*هاي گوناگون اسفار عَـزرا و اشعيا در كتاب تورات (عهد عتيق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسيح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين مي*فرمايد كه يَـهُـوَه/ يَـهْـوِه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانه*اي براي او در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامي قوم او كه خدايش با وي باشد و به اورشليم كه در يهودا است برود و خانه يَـهُـوَه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد …؟ پس همگي برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را كه در اورشليم است، بنا نمايند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشليم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رئيس يهوديان سپرد.’’
در اينجا مايلم بخصوص به اين نكته تاكيد كنم كه با وجود اينكه منشور كورش بزرگ را «نخستين اعلاميه حقوق بشر» مي*دانند، اما نوآوري چنين فرماني از كورش نبوده است؛ بلكه اين فرمان فرايند فرهنگ ايراني بوده است. فرهنگي كه هرگز دستور به غارت و آدمكشي و ويراني نداده است. و كورش اين رفتار را از مردمان سرزمين خود، از نياكان خود، از فرهنگ رايج كشورش، در آغوش مهرآميز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازي نخستين بيانيه جهاني حقوق بشر نه تنها براي كورش، بلكه همچنين براي فرهنگ كشوري است كه سراسر پهنة پهناور آن از كهن*ترين روزگاران تابش*گاهِ انديشة نيك و كردار نيكي بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.
منشور كورش هخامنشي ارمغاني است از سرزمين ايران براي جهاني كه از جنگ و خشونت
خسته است و از آن رنج مي*برد.
مشهورترين بخشِ
منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشة جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوة كورش، شاه بزرگ … نبيرة چيش*پيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام*هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل*هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه*هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من برده*داري را بر*انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني*اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همة شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه*هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه*ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همة مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه*هاي خود برگرداندم و خانه*هاي ويران آنان را آباد كردم. همة مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه*هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل*ها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه*هاي مقدس نخستين*شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي*دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
من براي همة مردم جامعه*اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم!
جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمين*ها، كه با تاختن بر انديشه، باورها، غرور و هويت مليِ مردمان، چيرگي بر آنان را در سر مي*پروراند. مردماني كه باورها و هويت ملي و تاريخي خود را به فراموشي سپارند؛ مردماني كه نيازمند دانش و فن*آوريِ كشورهاي ديگر باشند؛ شكست*خوردگان جهان امروزند. پيشينيان ما گذشته*اي سرافرازانه براي ما به ارمغان نهادند. ما براي فرزندان آيندة خود چه دستاوردي داريم و براي شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه*هايي انديشيده*ايم؟
در سال 1258 خورشيدي/ 1879 ميلادي، به دنبال كاوش*هاي گروه انگليسي در شهر باستاني بـابِـل در مياندورود (بين*النهرين) استوانه*اي از گل پخته بدست باستان*شناسي كـلداني به نام «هرمز رسـام» پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا در شهر لندن نگهداري مي*شود.
بررسي*هاي نخستين نشان مي*داد كه گرداگرد اين استوانه گِـلين را نوشته*هايي به خط و زبان بابلي نو (اَكَـدي) در برگرفته است كه گمان مي*رفت نبشته*اي از فرمانروايان آشور و بابِـل باشد. اما بررسي*هاي بيشتري كه پس از گرته*برداري و آوانويسي و ترجمة آن انجام شد، نشان داد كه اين نبشته در سال 538 پيش از ميلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشي (550-530 پ*م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نويسانده شده است. از زمان نگارش اين فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال مي*گذرد.
شكل ظاهري اين فرمان، به مانند استوانه*اي ديده مي*شود كه ميانة آن قطورتر از دوسوي آنست. انتشار و ثبت فرمان*ها و يادمان*هاي رسمي بر روي استوانة گِلين و نيز بر روي لوحه*هاي مسطح، از سابقه*اي ديرين در ايران و مياندورود برخوردار بوده، كه گونة استوانه*اي آن نسبت به بقيه، پايداري و دوام بيشتري داشته است. بي*ترديد اين فرمان در نسخه*هاي متعددي براي ارسال به نواحي گوناگون نويسانده شده بوده كه امروزه تنها يكي از آنها به دست آمده است.
استوانة كورش آسيب*هايي جدي به خود ديده است. بسياري از سطرهاي آن از بين رفته و يا بر اثر فرسودگيِ بيش از اندازه قابل خواندن نيستند. نبشته*هاي بخش*هاي آسيب*ديده را تنها با توجه به اندازة فضاي خالي و برخي حروف باقي مانده در آن مي*توان تا حدودي بازسازي كرد كه در اين بازسازي نيز، بي*گمان احتمال اشتباه*هايي وجود دارد. بدين لحاظ و نيز به دليل اينكه در خوانش و ترجمة نبشته*هاي بابلي، هنوز نيز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمه*هاي گوناگون به تفاوت*هايي دچار آمده است. با اين نگرش، هيچيك از ترجمه**هاي امروزيِ كتيبه، معادل دقيق معناي عبارت*هاي اصلي آنرا ارائه نمي*كنند. استناد به محتواي كتيبه و به ويژه كليد*واژه*ها، مي*بايست با دقت و وسواس بسياري صورت پذيرد. بي*ترديد استناد به كتيبه هنگامي با اطمينان بيشتري ممكن مي*شود كه واژ*ه يا مفهومي خاص، در بيشتر پژوهش*ها به گونة كم*وبيش يكساني برگردان شده باشند.
در دانشگاه «ييل» (Yale) كتيبة كوچك و آسيب**ديده*اي نگهداري مي*شود كه ريشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشي گمشده از استوانه كورش دانست. اين بخش توسط همو به كتيبة اصلي اضافه گرديد و نُه سطر پايانيِ فعليِ آنرا تشكيل مي*دهد (← سطرهاي 37 تا 45).
فرمان كورش بزرگ از زمان پيدايش تا به امروز بارها ترجمه و ويرايش و پژوهش شده است. پيش از همه، جوان پر شور و كاشف رمز خط ميخي فارسي باستان يعني هنري كِرِسْويك راولينسون در سال 1880 ميلادي و بعدها ف. ويسباخ 1890، گ. ريختر 1952، آ. اوپنهايم 1955، و. اِيلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسياري ديگر آنرا تكرار و كامل*تر كردند. متن فارسيِ ارائه شده در اين كتاب نيز با نگرش به پژوهش*هاي پيشين و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلي يا اَكَدي و نيز خوانش*هاي تازه*تر منشور كورش فراهم شده و در زيرنويس*ها به يادداشت*هاي اندكي پرداخته شده است.
ترجمه و انتشار فرمان كورش بزرگ (كورش دوم) پرده از نادانسته*هاي بسيار برداشت و بزودي بعنوان «منشور آزادي» و «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» شهرتي عالمگير يافت و نمايندگان و حقوق*دانان كشورهاي گوناگون جهان در سال 1348 خورشيدي با گردهمايي در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستين بنياد*گذار حقوق بشر جهان ياد كردند و او را ستودند. حقوقي كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در انديشة ايجاد و فراهم*سازيِ آن افتاده است و آرزوي گسترش آنرا در سر مي*پروراند. (نسخه*بدلي از منشور كورش به عنوان كهن*ترين فرمانِ شناخته*شدة تفاهم و همزيستي ملت*ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورك نگهداري مي*شود. اين كتيبه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت جاي دارد.)
چه چيز باعث شده است تا فرمان كورش به اين پايه از شهرت برسد؟ پاسخ اين پرسش هنگامي دريافته مي*شود كه فرمان كورش را با نبشته*هاي ديگر فرمانروايان همزمان خود و حكمرانان امروزي به سنجش بگذاريم و بين آنها داوري كنيم.
آشور نصيرپال، پادشاه آشور (884 پ*م.) در كتيبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ايشتار، خدايان بزرگ و حاميان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم … بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم … ’’
در*كتيبة سِـناخِـريب، پادشاه آشور (689 پ*م.) چنين نوشته شده است: ‘‘… وقتي كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه*هايشان را چنان ويران كردم كه بصورت تلي از خاك درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهاي بسـيار دود آن به آسـمان مي*رفـت. نهـر فـرات را به روي شهر جاري كردم تا آب حتي ويرانه*ها را نيز با خود ببرد …’’
در كتيبة آشور بانيپال (645 پ*م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم … من زيگورات شوش را كه با آجرهايي از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عيلام را با خاك يكسان كردم و خـدايـان و الـهه*هـايشان را به باد يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشه*هاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانه*اي از كنارش نگذشته بود، آنرا ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سـرزمـين شـوش را تبديل به يك ويرانه و صحراي لم يزرع كردم … نداي انساني و … فريادهاي شـادي … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشيدم و به ماران و عـقرب*ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند …’’
و در كتيبة نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پ*م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه*ها را چنان ويران كردم كه ديگر بانگ زنده*اي از آنجا برنخيزد …’’
اما عليرغم رفتارهاي ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت*عملي به عنوان شاه نيرومندترين كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكميت ناحيه*اي منصوب، و با مردم شهر نيز چنين رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام*هاي مرا با شادماني پذيرفتند … مَردوك (خداي بابلي) دل*هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه*هاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من براي صلح كوشيدم. برده*داري را برانداختم. به بد*بختي*هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. خداي بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نيايشگاه*هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاه*ها را به جاهاي خود بازگرداندم. اهالي اين محل*ها را گرد آوردم و خانه*هاي آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم …’’
كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزي) فرمان آزادي هزاران يهودي را صادر كرد كه قريب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرين و سيمين آنان را كه پادشاه بابل از ايشان به غنيمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمين خود نيايشگاهي بزرگ براي خود بر پاي دارند. رفتار كورش با يهوديان موجب كوچ بسياري از آنان به ايران شد كه در درازاي بيست و پنج قرن هيچگاه بين آنان و ايرانيان جنگ و خشونت و درگيري رخ نداد و آنان ايران را ميهن دوم خود مي*دانسته*اند. در اين باره در باب*هاي گوناگون اسفار عَـزرا و اشعيا در كتاب تورات (عهد عتيق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسيح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين مي*فرمايد كه يَـهُـوَه/ يَـهْـوِه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانه*اي براي او در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامي قوم او كه خدايش با وي باشد و به اورشليم كه در يهودا است برود و خانه يَـهُـوَه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد …؟ پس همگي برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را كه در اورشليم است، بنا نمايند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشليم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رئيس يهوديان سپرد.’’
در اينجا مايلم بخصوص به اين نكته تاكيد كنم كه با وجود اينكه منشور كورش بزرگ را «نخستين اعلاميه حقوق بشر» مي*دانند، اما نوآوري چنين فرماني از كورش نبوده است؛ بلكه اين فرمان فرايند فرهنگ ايراني بوده است. فرهنگي كه هرگز دستور به غارت و آدمكشي و ويراني نداده است. و كورش اين رفتار را از مردمان سرزمين خود، از نياكان خود، از فرهنگ رايج كشورش، در آغوش مهرآميز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازي نخستين بيانيه جهاني حقوق بشر نه تنها براي كورش، بلكه همچنين براي فرهنگ كشوري است كه سراسر پهنة پهناور آن از كهن*ترين روزگاران تابش*گاهِ انديشة نيك و كردار نيكي بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.
منشور كورش هخامنشي ارمغاني است از سرزمين ايران براي جهاني كه از جنگ و خشونت
خسته است و از آن رنج مي*برد.
مشهورترين بخشِ
منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشة جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوة كورش، شاه بزرگ … نبيرة چيش*پيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام*هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل*هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه*هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من برده*داري را بر*انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني*اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همة شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه*هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه*ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همة مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه*هاي خود برگرداندم و خانه*هاي ويران آنان را آباد كردم. همة مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه*هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل*ها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه*هاي مقدس نخستين*شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي*دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
من براي همة مردم جامعه*اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم!